<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543363</id><updated>2011-04-21T17:18:40.205-07:00</updated><title type='text'>صفحه شش نشریه ندا</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://neda6.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543363/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda6.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>4</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543363.post-114781990915710295</id><published>2006-05-16T15:50:00.000-07:00</published><updated>2006-05-16T15:51:49.160-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;فرار از جهنم ولي‌فقيه&lt;br /&gt;ستار لقایی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;تلفن زنگ می زد. مردِ یک پا، عصاش را محکم به پای مصنوعی‌اش کوبید و با خشم پرسید: چرا نه؟و بینشان سکوت نشست. زنگ تلفن ادامه داشت. سرهاشان پایین بود. زنگ تلفن قطع شد. مرد فریاد زد: چرا نه!؟باز سکوت.تلفن زنگ زد.زن در حالی که اشکهاش را پاک می‌کرد، گفت: نمی‌خوای جواب بدی؟ـ نه!ـ می‌ترسی!؟ـ نه!ـ اگه نمی‌ترسی، جواب بده!ـ تو که نمی‌ترسی جواب بده.ـ پس می‌ترسی!؟ـ گفتم، نه!ـ شاید خودش باشه!؟ـ نیست. او الان اون طرفه!ـ از کجا می‌دونی!؟زنگ تلفن ادامه داشت. زن با نگرانی گفت: «من جواب میدم» و گوشی را برداشت: الو؟… الو…؟ قطع شد.چند لحظه‌یی بینشان سکوت نشست. مرد دوباره پرسید: به من بگو چرا نه!؟ـ هر وقت تونستی از نوک دماغت کمی جلوتر رو هم ببینی، می‌فهمی!ـ من؟ من دورترها رو هم دیدم.ـ شاید یک روزی. ولی حالا نه. تو چگونه می‌تونی از کوه و دره بگذری؟ـ می‌تونم. مگه اون نگذشته؟ـ چه می‌دونی!؟ هنوز معلوم نیست چی شده. یا بعدش چی به سرش خواهد اومد. اگه حادثة بدی پیش بیاد، تو مقصری. پرش دادی. ولش کردی تو هوا. بدون این که بلد باشه بپره.ـ ولی خودش یاد می‌گیره پرواز کنه.ـ می‌دونم چرا این کار رو کردی!؟ واسة این که مي‌ترسیدی. می‌دونستی می‌خواد بره. پرش دادی که خودت رو گول بزنی. که بگی خودش نرفته. من فرستادمش.ـ اگه نرفته بود تا حالا مرده بود.ـ یعنی حالا مطمئنی که زنده است؟ چه‌طور مطمئنی که اون قاچاقچی لندهور…ـ اگه خودش رفته بود چه‌کار می‌کردی؟ـ اون وقت خودش رفته بود. تازه، از کجا معلوم بود که می‌رفت؟ نمی‌رفت.ـ گفتم که… ما هم باید بریم.ـ باز شروع کردی؟ من هم گفتم نه.ـ …و من هم می‌پرسم چرا نه!؟ـ من نمی‌خوام زندگی‌مون داغون بشه. من این‌جا ریشه دارم. مادر هست. وطنم این‌جا ست.ـ ولی من می‌گم، «در حقیقت عالم یک وطن محسوب است…» و کرة زمین خونة همة مردم جهانه.ـ ادبیات نباف.ـ اگه نگاهی به اون کتابها می‌کردی، آن وقت خیلی چیزها حالی‌ات می‌شد…ـ همه چیز من این جاست…ـ ولی من می‌خوام از این جا فرار کنم.زن فریاد زد: من نمی‌خوام دیوونه بشم. نمی‌خوام تو دیوونه بشی… می‌فهمی!؟خون به صورت مرد دوید. داغ شد. با خشم گفت: مادرت برات از همه چیز مهمتره انگاری…؟ـ تو جرأت نداری با واقعیت رو‌به‌رو بشی. با این وضع؟ با یک پای چوبی؟ـ وقتی خروج ممنوعه… راه دیگه‌یی هست؟تلفن زنگ زد. زن لحظه‌یی مردد ماند. بعد گوشی را برداشت: الو؟… مامان؟… چیه؟… چرا گریه می‌کنی؟ (چند لحظه سکوت) چی شده؟… کدوم روزنامه؟… چه نوشته؟… کشتنش!؟سکوت می‌کند. گوش می‌دهد. صورتش درهم می‌شود. می‌نالد. به مرد می‌نگرد. بر سر می‌کوبد.مرد بی‌مقاومت به دیوار تکیه می‌دهد و در خود می‌شکند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543363-114781990915710295?l=neda6.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda6.blogspot.com/feeds/114781990915710295/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543363&amp;postID=114781990915710295' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543363/posts/default/114781990915710295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543363/posts/default/114781990915710295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda6.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title=''/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543363.post-114781974571762715</id><published>2006-05-16T15:47:00.000-07:00</published><updated>2006-05-16T15:49:05.730-07:00</updated><title type='text'>صفحه 6 نشریه ندا 20</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;این &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;هم از دبیرستان رفتنم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;جمشید پیمان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt; تصدیق ششم ابتدایی را که گرفتم سر ادامه تحصیلم بین زعمای قوم اختلاف نظر پیدا شد. پدرم دلش می‌خواست برم تو یکی از مدرسه‌های آخوندسازی. می‌گفت اگه بتونی از پس این کار بربیایی هم دنیا را داری هم آخرت را. به‌حساب خودش تصمیم گرفته بود نون دنیا و آخرت منو چرب و چیل کنه. البته استدلالش این بود که دنیا بد جوری افتاده تو لجن و اگه کسی راه نجاتی داشته باشه همینه که بره دنبال درس خداشناسی و خودش را درگیر دین و مذهب بکنه. می‌گفت اگه اسدالله بره طلبه بشه هم دین و ایمون خودش را نجات میده و هم به یک اسلحةکاری علیه فساد و بدبختی بشریت مجهز میشه. داداش مصطفی سفت و سخت با این کار مخالف بود. می‌گفت مملکت به اندازه کافی آخوند داره ونیازی نیست که برای مبارزه با فساد جهانی، ما جلودار بشیم و سید اسدالله را مجهز کنیم و بفرستیمش آخوند بشه. پدرم که از داداش مصطفی نقطه ضعف داشت برگشت بهش گفت مصطفی اگه تو هم به‌جای سگ‌دو زدن تو مدرسه‌های امروزی که به لعنت خداهم نمی‌ارزند ، رفته بودی دنبال کسب معرفت الهی و لباس پیغمبر را تنت کرده بودی اونقدر بن‌سست نمی‌شدی که با چهارتا کشیده جابزنی و توبه‌نامه بنویسی. داداشم نمی‌خواست با پدرم یکی به دو کنه. هم به خاطر کاری که کرده بود و خجالت می‌کشید و هم این‌که نمی‌خواست رو حرف بابام حرفی بزنه. فقط در جواب پدرم گفت بابا مگه مصدق با اون هیبتش آخوند بوده یا عمرش را تو حجره‌های طلبگی گذرونده. مگه ستارخان و باقرخان آخوند بودند؟ پدرم همینها را هم تحمل نکرد و گفت اونها مثل تو و امثال تو ضعیف و بزدل نبودند و نیستند. آدم باید کمبودهاش را یک جوری جبران کنه. اونها قرص و محکم بودند. اما کسانی مثل تو که با دو تا و نصفی تشر جا می‌زنند باید یک ستون محکم و تکیه‌گاه سفت و سختی واسه خودشون دست و پا کنند. خیال می‌کنی شب عاشورا چه کسانی جدت را جا گذاشتند و در رفتند؟ همشون مؤمن و مسلمان بودند. نماز و روزه اونها ترک نمی‌شد. اما زیر کارشون سست بود. برای همین هم تا هوا را پس دیدند و متوجه شدند که قضیه راستی راستی جدی هست و پای جون در کاره، بنده خدا را گذاشتند و در رفتند. مصطفی گفت: آقاجون مگه حر ریاحی که دم آخر ابن‌زیاد را ول کرد و آمد طرف امام حسین، آخوند بود؟ اون که تو جبهة دشمن بود. اون که سردار سپاه بود. چطور شد که به‌سرش زد بیاد طرف امام؟ لابد درسهایی را که تو حجره‌های مدرسه‌های قم و نجف و کوفه خونده بود به‌دادش رسیدند. از همه اینها گذشته اسدالله با این سن کم درست نیست بره تو این مدرسه‌ها که شما خیال می‌کنید مرکز راستی و درستی هستند. شما هم حالا هرچی دوست دارید درباره اشتباه من بتازونید. اما من نمیذارم اسدالله به‌اسم مبارزه با فساد بیفته تو خانه‌های فساد و تاخرخره گیر کنه تو گند و کثافتی که زیر پوشش دین و مذهب پنهون شده. دایی مرتضی افتاد وسط که به‌اصطلاح نذاره کار به جاهای باریک بکشه. گفت مصطفی ببین، من هم قبول دارم که از توی اون تاریک خونه‌ها و حجره‌های بی‌درز و روزن دلیل نداره که حتماً آدم درست و حسابی بیرون بیاد. میدونم که این حجره‌ها نمیتونند حکم حمام را داشته باشند که آدم چرک و چلم بره داخلش و وقتی میاد بیرون تر و تمیز باشه. ولی قبول کن که به‌قول معروف خو پذیر است نفس انسانی. اگه خودت توی محیطی باشی که فقط عرق‌خوری و خانم‌بازی و قمار و صد جور کثافتکاری دیگه باشه، خواه ناخواه روت اثر میذاره. بازهم به قول معروف اگه با اون تیپ آدمها هم‌خون نشی بالاجبار همخو میشی و خیلی امکان داره که داخلشون غرق بشی. پس قبول کن که بیشتر مردم گیر عادات و اخلاق محیطشون هستند. تو محیط طلبگی هم ممکنه کثافتکاری باشه که هست. اما به‌هرحال اونجا بیشتر وقت آدم با خدا و قرآن و پیغمبر و امام میگذره. این هم رو آدم حتماً اثر میکنه. پس اگه از این زاویه به قضیه نگاه کنی به بابات حق میدی که هم نگران آینده اسدالله باشه و هم فکر کنه پیشنهادش یک‌جوری تضمین آینده محسوب میشه. بابام که دید اوضاع انگاری داره به نفعش می‌چرخه گفت قربون آدم چیز فهم و چیز سرش بشو. آسید مصطفی اگه از ما یاد نگرفتی لا اقل یک نگاهی رو دست دائیت بنداز شاید چیزی دستگیرت بشه. دائیم وسط حرفش دوید و صفحه را از طرف دیگه کوک کرد. گفت آسیدحسن بهتره شما هم فکر نکنید که تو آخوندها، نه تو این خنزرپنزری‌هاشون، کم بودند کسانی که تیشه به ریشة اسلام زدند. همین الانش هم می‌زنند. فکر نکنید کم بودند آخوندهای عمامه‌گنده‌يی که به‌اسم اسلام پدر هرچی مسلمونه در آوردند. راه دور نمیخواد بری. همین آسید ابوالقاسم کاشانی که حالا با دمبش داره گردو میشکنه مگه کم خون به جیگر مصدق کرد. مصدقی که شما به شرفش قسم می‌خوری و حاضری به‌خاطرش هر مرارتی را تحمل کنی با کودتا نابود نشد. در اثر خیانت همین نارفیقها بود که آمریکا و انگلیس تونستند سرشو زیر آب کنند. بله همین سید ناسید مگه مجتهد نیست؟ مگه زمان جنگ با انگلیسیها در نیفتاده؟ ولی دیدیم که وقتی ممکلت تو خطرناکترین پیچ گردنه تاریخش گیر کرده بود این حاج آقا چطوری ترمز ماشین مصدق را پاره کرد. نکرد آسید حسن؟ یا اون سید قنات‌آبادی مگه آخوند نبود؟ مگه خاک حجره نخورده بود؟ مگه عمامه‌ش اندازه دوتا کدو حلوایی نبود؟ فکر می‌کنی تو جریان کودتا کی جلوی خانمهای شهر نو می‌دوید و علمداری می‌کرد و جاوید شاه جاوید شاه می‌کشید؟ همین آخوند و امثال این بودند دیگه. من و شما که نبودیم آسید حسن. شما هم قبول کن که هر گردی که گردو نمیشه. اصلاً من چرا از این دبنگ قنات‌آبادی مثال می‌زنم. امروز تو عالم تشییع از حاج آقا حسین بروجردی بالاتر داریم؟ نداریم که. پس واسه چی بهش میگن مرجع عالیقدر شیعیان جهان؟ واسه همین اعلمی و افضلیشه دیگه. واسه گندگی عمامه‌اش که نیست. حالا شما به ما بگید این گه خوردن نامة سید مصطفی بیشتر بو میده یا اون تلگراف تبریک و دعای حضرت آیت‌الله آقای سید حسین بروجردی ادام الله افاضاته خدمت اعلیحضرت همایونی؟ بفرمایید ببینیم آقای مرجع تقلید شیعیان جهان را هم برده بودند زندون و انداخته بودند زیر مشت و لگد و چوب و چماق؟ یا تهدیدش کرده بودند به حبس ابد و زندان که اونطوری واسه اعلیحضرت دستمال‌بازی کرد؟ این از مجتهدمون. اونم از واعظ شهیرمون آخوند فلسفی که آدم استفراغش میگیره وقتی یاد چرندیاتش میفته. ایشون هم درس خونده و یک عمر خاک حجره و مسجد را خورده. حالا که میره بالای منبر مردم بیچاره و بدبخت و بیسواد را رنگ میکنه. واسشون نمیگه که چرا امام حسین جلوی یزید ایستاد و از جونش گذشت. نمیگه که علی گفته بهترین عبادتها ایستادن در مقابل حاکم ستمگره. به‌جاش چی میگه؟ میگه این مصدق می‌خواست شاه جوانبخت و اسلام‌پناه و نظر کردة امام رضا را از بین ببره. میگه جماعت مسلمون شما به طبیعت نگاه کنید و ببینید مورچه‌ها هم شاه دارند، زنبورها هم شاه دارند، فیلها هم شاه دارند ولی آقای مصدق و دار و دسته‌ش می‌خواستند شاه مسلمان و اسلام پناه ما را ازبین ببرند. بله آسید حسن، اینه استدلال آقای فلسفی برای رنگ کردن مردم، واسه خرکردن مردم و افسار به گردنشون انداختن و بعدش هم نسل اندر نسل از اونها سواری گرفتن. بنابراین آسید حسن این‌طور هم نیست که هرکی تپید تو این حجره‌ها و شب و روزش صرف ضرب، ضربا، ضربوا شد تبدیل میشه به امام حسین. با این تفاصیل اسدالله اگه بره طلبه بشه احتمالش خیلی ضعیفه که ازش امام حسین در بیاد. خیلی که شاهکار کنه میشه یکی لنگه همین فلسفی. و گرنه باید سراغشو تو دک و دهات بگیری و ببینی سر کدام خرمن داره روضه گدایی میخونه. یا شب جمعه به شب جمعه ببینی تو کدام مجلس و مسجد رفته بالای منبر و داره نونش را تو خون امام حسین و علی خیس میکنه. پدرم حرف داییم را قطع کرد وگفت اسدالله خودت چی میگی؟!!! چه عجب؟ چی شد؟ حالا هم که سالهای سال از اون قضیه گذشته وقتی یادم میفته نمیدونم چی شد که بابام این سؤال را کرد. نظر من را هم خواستند؟ چی می‌گفتم؟ گفتم آقاجون من چی بگم. شما پدرم هستید و صاحب اختیار. هرچی دستور بدید همونه. ولی دایی جونم هم بالاخره دنیادیده هستند و باتجربه. اگه مادرم و سید مصطفی هم با شما و دائیم موافق باشند منم میگم چشم و میرم همین دبیرستانهای معمولی. پدرم گفت فقط نظرت را خواستم. نگفتم خودت ببر و خودت هم بدوز و تن ما هم بکن. چطوره استخاره بگیریم؟ گفتم آقاجون استخاره اومد نیومد داره. اجازه بدید برم دبیرستان. اگه چیز دندون‌گیری از توش در نیومد سال دیگه یا همون وسط سال تصمیمتون را عوض کنید. بابام گفت خوشم اومد اسدالله. برای اولین بار بی‌تپق یک جمله را تا تهش گفتی. و پشت بندش رو کرد به داییم و گفت پس آقا مرتضی شماخودت ترتیبشو بده…&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543363-114781974571762715?l=neda6.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda6.blogspot.com/feeds/114781974571762715/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543363&amp;postID=114781974571762715' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543363/posts/default/114781974571762715'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543363/posts/default/114781974571762715'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda6.blogspot.com/2006/05/6-20.html' title='صفحه 6 نشریه ندا 20'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543363.post-114668677162406916</id><published>2006-05-03T13:04:00.000-07:00</published><updated>2006-05-03T13:15:21.290-07:00</updated><title type='text'>صفحه 6 نشریه ندا شماره 19</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;برنامه انجمن ما برای نجات میهن!!&lt;br /&gt;حسین پویا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز جلسه مجمع عمومی انجمن «سیاسیون در تبعید» را با حضور همه اعضای هیأت رهبری و اعضای ساده که رویهم‌رفته سه نفر هستند تشکیل دادیم. امیدوارم سوء برداشت نشود که این چه انجمنی است که همش سه‌نفر عضو دارد. اولاً ما که همیشه سه نفر نبوده‌ایم!! پارسال چهار نفر بودیم و اواخر سال یکی از اعضا دست به یک انشعاب ناجوانمردانه زد. ثانیاً ما سعی می‌کنیم که در خارج عضوگیری نکنیم چون خطر نفوذ ایادی رژیم جدی است. از این گذشته ما در واقع یک پتانسیل هستیم. هر کدام از ما در واقع شاید نمایندة بیش از یک میلیون و دویست و پنجاه هزار نفر در داخل است. یعنی روزی که ما مبارزات خودمان را به داخل منتقل کنیم حداقل سه میلیون و هفتصد و پنجاه هزار نفر طرفدار داریم که اگر برخی‌شان اقوامشان را هم بیاورند، انجمن ما حد اقل چهار میلیون نفر طرفدارخواهد داشت. بنابراین ما خودمان را دست کم نمی‌گیریم و شما هم ما را دست کم نگیرید. بگذریم. عارضم به حضورتان که شروع جلسه امروز در محل چلوکبابی؛ که به یکی از اعضای هیأت رهبری متعلق است، بود و ادامه جلسه را به منزل اینجانب منتقل کردیم. علت انتقال جلسه هم در واقع این بود که بایستی بعضی از این تلویزیونهای لس‌آنجلسی را از نزدیک و با دقت مورد توجه و مداقه قرار می‌دادیم زیرا به بحثمان در مورد جنبش براندازی حکومت حجت‌الاسلامها ربط‌داشت. این عضو محترم صاحب چلوکبابی در حقیقت مغز سیاسی انجمن است، همیشه مسائل را خیلی دقیق بررسی می‌کند و همین برای ما بسیار اهمیت دارد. آدم نباید جایی بخوابد که آب زیرش برود. لابد می‌خواهید بدانید مبارزات ما برای براندازی چه ربطی به تلویزیونهای لس‌آنجلسی دارد. راستش مدتی است که من جهت این‌که بدانم علت طولانی شدن حکومت حجت‌الاسلامها و به نتیجه نرسیدن مبارزات اپوزیسیون چیه، و چگونه باید هرچه زودتر بدون خونریزی رژیم را برداشت، روزی چندین ساعت پای این تلویزیونها نشسته و به‌دقت برنامه‌هاشان و به‌خصوص تماسهای مستقیم هموطنان داخل و خارج را می‌بینم. خلاصه کلام این‌که این‌جور که من از حرفهای مجریان و تماس‌گیرندگان می‌فهمم مشکل این است که هیچ‌کس حاضر نیست که رهبری مبارزات را به‌عهده بگیرد و فرمان قیام و انقلاب بدهد. مثلاً دیروز تلفن زننده‌یی به یکی از مجریان برنامه ها می‌گفت آقا شما را به خدا خود شما رهبری را به‌دست بگیر و کار را تمام کن. آن مجری محترم هم از روی شکسته نفسی فرمود:«بابا من اهل رهبری نیستم. من کار خودم را کرده‌ام. همین آقای هخا را من برای رهبری انتخاب کرده و حمایتش کردم و به‌شما پیشنهاد کردم. خوب هرچه که گفت مردم بیایید بیرون و چه و چه بکنید شما مردم گوش ندادید. او هم یک مدت قهر کرد و نجات ملت را توی هوا رها کرد. حالا هم دوباره با هزار خواهش و تمنا او را راه انداخته و تلویزیون در اختیارش گذاشته‌ام. دنبالش راه بیفتید تا وطن را نجات بدهد دیگر!!».خلاصه کلام این‌که بنده فهمیدم که مردم احتیاج به یک رهبر دارند که بیاید و فرمان قیام بدهد. این بود که مسأله را با همرزمان محترم در میان گذاشته و در واقع جلسه امروز هم برای همین بود. پیشنهاد بنده این بود که در این برهه حساس تاریخ میهن اولاً وقت را نباید از دست داد و حتی یک ساعت دیر کردن مسئولیت تاریخی دارد و ثانیاً باید از جان مایه گذاشت و به کمک هم‌میهنانمان در داخل شتافت. در یک کلام باید فوراً رهبری را به‌دست گرفت. اما مغز متفکر انجمن می‌گوید:ـ آقاجان من از خر شیطان پیاده شو. اولاً این مسأله ربطی به بی‌رهبری و با رهبری نداشته و هزار و یک دلیل داخلی و خارجی دارد. ثانیاً مگر رهبر شدن کشکی است. سابقة مبارزاتی می‌خواهد. از جان گذشتگی می‌خواهد. شناخته‌شدگی می‌خواهد. مهمتر از همه صلاحیت سیاسی و مبارزاتی می‌خواهد. مردم باید به آدم اعتماد کنند. آنهم بعد از خیانتی که خمینی به اعتماد مردم کرد جلب اعتماد مردم کار حضرت فیله.می‌گویم:ـ عزیز من شما دارید منفی بافی می‌کنید. این‌طوری ما زمان را از دست می‌دهیم. حتی یک ثانیه هم نباید معطل کرد. مسأله همان است که گفتم و رهبرشدن هم فقط یک چیز می‌خواهد و آنهم شناخته‌شدگی است. همین. کافی است مردم شما را بشناسند. می‌افتند دنبالت. نکند شما نسبت به رهبرشدن بنده اشکالی داری؟می‌گوید: چه اشکالی آقاجان. شما رهبر بشو من هم می‌شم معاونت. چی از این بهتر. من فقط می‌گویم مشکل مردم نداشتن رهبر نبوده و ضمناً رهبر شدن هم همین‌طور اله‌بختکی نیست. حالا جنابعالی قبول ندارید، بفرمایید رهبر بشوید. حالا پیشنهادتان چیه؟توضیح می‌دهم که راه‌حل این است که ما هم یک کانال تلویزیون ماهواره‌یی راه بیندازیم. نفر سوم انجمن بشود مجری و مسئول فنی. بنده هم به عنوان رهبر انجمن برنامه‌های مختلف سیاسی بگذارم و به تلفنها جواب بدهم. مغز متفکر انجمن هم به عنوان مهمان برنامه بیاید و برود و مردم را به‌حمایت از انجمن ما دعوت کند.می‌گوید:ـ آقاجان این کار اولا نیرو می‌خواد. ثانیاً تجربه می‌خواد. ثالثاً پول حسابی می‌خواهد. از کجا بیاوریم.می‌گویم:اولاً اصلا نیروی زیادی نمی‌خواد. ما دونفری اداره‌اش می‌کنیم. کاری نداره که. به قول معروف یکی مرد جنگی به از صدهزار. شما ببین که چندتا از این برنامه‌ها فقط یک یا دونفره اداره میشن. در مورد تجربه هم، دوست من شما مرا دست کم می‌گیری. به‌قول معروف ما اگر نخوردیم نان گندم، دیدیم دست مردم. من چهل سال است که دارم تلویزیون نگاه می‌کنم اونوقت شما فکر می‌کنی نمی‌توانم یک تلویزیون راه بیندازم؟ در مورد پول هم نگرانی نداره. از مردم می‌گیریم. یک حساب باز می‌کنیم و هفته‌یی یک روز را به پول جمع کردن اختصاص می‌دهیم. مگر ما چه‌مان کمتر از هخا و انجمن فلان و بقیه است. برای شروع کار هم یک مقدار قرض می‌کنیم. حسابش را بکن که اگر مردم ما را به رهبری قبول کنند و به فرمان من قیام کنند چی می‌شه. خارجیها هم وقتی بفهمند که من رهبری را به‌دست گرفته ام حتماً به کمک ما میان و حمایت مالی می‌کنند. آمریکاییا 75میلیون دلار واسه این‌کار گذاشتن. ده درصدشم که به ما بدن میشه 5/7 میلیون. خدا بده برکت. می‌گوید:- چطوری می‌خوایم نشون بدیم که مردم رهبری ما را پذیرفته‌اند تا از آمریکاییها پول بگیریم؟ می‌گویم:- چطوری نداره. ماهم مثل بقیه همه‌اش می‌گیم که مردم ایران 90درصدشان طرفدار ما هستن. یه عده بیکار هم که همیشه هستن که زنگ بزنن و از ما تعریف و تمجید کنند. باید نترسید و رفت توی دل قضیه. من دو ماه تموم کارم این بوده که صبح تا شب و شب تا نصف شب بشینم این تلویزیونها رو نیگا کنم. کاملاً می‌دونم چکار باید کرد.می‌گوید:ـ خوب چیکار باید کرد؟می‌گویم:ـ چهار کار باید کرد. اول این‌که تا می‌تونی خالی ببند. دوم این‌که گاهگاهی به اسلام انتقاد کن و توهین کن. سوم این‌که گاهگاهی به بعضی از آخوندها بد و بیراه بگو و از بعضی‌هاشون تعریف کن. آخری شم این‌که گاهگاهی به مجاهدین انتقاد کن و در موردشان داستان الکی بگو و اگر هم دیدی زمینه جوره بهشان کمی توهین کن. همین. اما مهمترین مسأله این‌که تا قبل از این‌که کس دیگری پیداش بشه باید نان را به تنور چسباند. معطل نباید کرد. همان‌طور که گفتم یک ثانیه را هم نباید از دست داد و تلف کرد.هنوز صحبتها به نتیجه نرسیده بود که تلفن زنگ زد. دوستم بود از ایران. دمش گرم خیلی رفیق باحالیه. تا حالا سه تا خونه دبش برای من خریده. چندتا سؤال داشت در مورد خانه‌یی که قرار است برای من در زعفرانیه بخره. می‌گفت پولی که حواله کرده‌ام دیر رسیده و قولنامه اشکال پیدا کرده و از این حرفها که دیدم ممکنه دو سه ساعتی وقت بگیره. این بود که به دوستم گفتم گوشی رو نگه داره و بعدش اعضای انجمن را روانه کردم و قرار هفته دیگر را گذاشتیم. به‌هرحال این هم یک مسأله حیاتی بود و نمی‌شد به بعد موکولش کرد. بعدش با دوستم در ایران صحبت کردم و کار خرید خانه چهارم را به یک جایی رساندیم. خانه خوبی گیرم آمده. معامله خیلی خوبیه. شما هم اگر می‌تونید معطلش نکنید. این پوند لامصب وقتی میره ایران مثل بادکنک باد می‌کنه. روی سنگ بذاریش آب می‌شه. سه ساعتی حرفهامان طول کشید. بعدش سیگاری دود کردم و در مورد حرفهایی که با اعضای انجمن زده بودیم فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که این عضو به اصطلاح مغز متفکر انجمن دارد موش می‌دواند و چوب لای چرخ می‌گذارد. فکر می‌کند بابت ماهی یک چلوکباب که به ما می‌دهد حق دارد که انقلاب ایران را به عقب بیندازد. حالا اگر هفته‌یی یک چلوکباب می‌داد باز یک چیزی. نمی‌داند که شعار انجمن ما اینست که می‌جنگیم، می‌میریم، سازش نمی‌پذیریم. به نظرم باید انقلابی عمل کرد. فردا با عضو سوم انجمن در باره تصفیة عضو صاحب چلوکبابی صحبت خواهم کرد. هرچه قاطعتر باشیم زودتر به نتیجه خواهیم رسید. وقت را نباید بیخودی تلف کرد. مسئولیت تاریخی دارد. پیروزباشید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543363-114668677162406916?l=neda6.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda6.blogspot.com/feeds/114668677162406916/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543363&amp;postID=114668677162406916' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543363/posts/default/114668677162406916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543363/posts/default/114668677162406916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda6.blogspot.com/2006/05/6-19.html' title='صفحه 6 نشریه ندا شماره 19'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543363.post-114434057061368867</id><published>2006-04-06T09:21:00.000-07:00</published><updated>2006-04-20T19:33:04.260-07:00</updated><title type='text'>صفحه 6 ندا شماره 18</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#6633ff;"&gt;&lt;strong&gt;مبـارزات نـوروزی آقـای سیـاسـی‌نـژاد&lt;br /&gt;حسین پویا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عید نوروز بهانه خوبی است که آدم خبری از دوستان قدیمی بگیرد. ضمناً یک روز تعطیل، فرصتی هست که آدم با خیال راحت بنشیند و با همرزمان و همسنگران برای آینده کشور تصمیم بگیرد. بسیاری از دوستان و آشنایان و به‌خصوص هواداران گروه ما هم فرصت می‌کنند که در این روز، تلفنی، عید را به ما رهبران گروه تبریک بگویند. ما که نمی‌توانیم آدرسمان را برای همه علنی کنیم. دور از احتیاط است. البته گاهی هم یک کسی شماره آدم را اشتباهی می‌گیرد و فرصتی است که آدم تنهایی یا با دوستان سربه‌سر تلفن‌کننده بگذارد و ملات خندیدن سرتاسر تعطیلات تهیه‌شود. نه که بنده اصولاً دوست داشته باشم که مردم را دست بیندازم اما خوب پیش می‌آید دیگر. ما سیاسیون به‌علت پیچیدگیهای خاص خودمان مجبوریم از برخی فرصتها استفاده کنیم و گاهی که حالمان خوش و کیفمان کوک است بعضیها را دست‌بیندازیم. ببخشید که قدری بیراهه رفتم. می‌خواستم داستانی که روز عید اتفاق افتاد و باعث سرگرمی بنده و یکی از همسنگران گروهی شد را برایتان بگویم. مختصر این‌که بعداز ظهر روز عید در محضر این همرزم گرانسنگ، بعد از خوردن یک نهار مفصل و دسر و قهوه و غیره، روی مبل لم‌داده و هرکدام سیگار برگی گیرانده و دودکش وار دود به هوا می‌دادیم و دربارة سیاست و آیندة کشور و تصمیمات مهم سیاسی که باید می‌گرفتیم، مشغول صحبت بودیم که تلفن زنگ زد. گمان دارم که قبل از ادامه داستان لازم است که برخی از موضوعاتی که در باره‌شان صحبت شد را خدمتتان بگویم زیراکه به‌هرحال غرض از این نوشته‌ها دادن گزارشی از برخی کارهای مبارزاتیمان به‌محضر شما عزیزان است. نه که بخواهم منتی گذاشته باشم اما خوب این چیزها را برای ثبت در تاریخ باید گفت. فرزندان و نسلهای آینده ایران باید در جریان باشند که «ما برای آنکه ایران کشور شیران شود» چه خون دلهایی خورده‌ایم. عارضم به حضورتان که بحث اصلی بر سر این بود که اعضای گروه ما کدامیک از دو پرواز آزادی که برای آزاد کردن ایران از دست حجج اسلام و برادران پاسدار به‌زودی راهی ایران خواهند شد را باید انتخاب کند. پرواز اول توسط مبارز بزرگ هخا رهبری می‌شود که البته باتوجه به این‌که ایشان یکبار زیرش زده‌اند و پرواز را منتفی کرده‌اند می‌بایستی با قدری احتیاط با آن برخوردشود و از پرداخت پول بلیت هواپیما قبل از پرواز خودداری شود. پرواز دوم اما مربوط است به یک «سازمان سلطنت‌طلبان بی‌شاه» که هنوز تاریخش را نداده‌اند اما خوب این‌طور که از برنامة تلویزیونی‌شان فهمیده می‌شود خیلی جدی هستند و می‌خواهند یک پرواز میلیونی (منظور تعداد نفرات است و نه مخارج پرواز) راه‌انداخته و با صدها هواپیمای مسافربری (البته پر از مسافر و نه خالی) در یک روز و یک ساعت به ایران رفته و در فرودگاه مهرآباد نشسته و ایران را آزاد کنند. حسن کارشان هم در این است که شاهزاده را همراهشان نمی‌برند. چون طرف واقعاً بچه‌ننه است و بعد از بیست سال هنوز حاضرنشده که دستور قیام عمومی بدهد و مردم همین‌طور بلاتکلیف مانده‌اند که قیام بکنند یا نکنند. حسن دیگر کارشان روراستی با مردم است. دمشان گرم که کلی اطلاعات در مورد تاکتیک و استراتژی‌شان برای سرنگونی در اختیار عامه گذاشته‌اند. توجه بفرمایید که برخی از این احزاب به‌اصطلاح چپ و کارگری که قربانشان بروم ماشاالله دائم دم از سرنگونی رژیم می‌زنند. بدون وقفه مدعی می‌شوند که نزدیک به هشتاد نود درصد مردم در داخل و خارج ایران و حتی صددرصد کارگران ایران و آمریکا و اروپا و استرالیا طرفدار و منتظرشان هستند. آن‌وقت حتی یک کلمه نمی‌گویند که تاکتیک و استراتژی‌شان برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و به‌دست گرفتن قدرت چیست. شاید هم آنها از ما زرنگتر باشند و برنامه‌شان این است که باهمین پروازهای آزادی راه‌فتاده توسط این «سازمان سلطنت طلب بدون شاه»، عازم ایران خواهند شد و در فرودگاه مهرآباد با یک کلکی زودتر از بقیه از هواپیماها پیاده‌شده و قبل از بقیه، ایران را آزاد خواهندکرد و دست ماها را در پوست گردو خواهند گذاشت. ببخشید که حرف توی حرف آمد. داشتم قضیه تلفن عوضی را عرض می‌کردم. باز هم ببخشید، تا یادم نرفته یک گزارش دیگر هم در مورد گروهمان و برنامة آینده‌مان به‌خصوص بعد از سرنگون شدن رژیم حجت‌الاسلامها باید خدمتتان بدهم. عارضم به‌حضور سروران خودم که ما قصد داریم که اگر بشود با پرداخت یک کمک مالی چشمگیر به رهبر این سازمان اسم خود اینجانب را به‌عنوان یکی از داوطلبان شاه‌شدن جابزنیم. البته رئیس این گروه که خودش هم کاندید شاه‌شدن است درخواست ما را نپذیرفته و گفته است که برسر پست شاه معامله نمی‌کند اما حاضر است پست نخست و زیری و یا وزارت هر وزارتخانه ای را که بخواهیم با ما معامله کند. ماهم گفته ایم که در موردش فکر خواهیم کرد. خوب گزارش تا همین‌جا کافی است و برویم به سراغ تلفن عوضی. داشتم می‌گفتم که بعداز ظهر روز عید در محضر یکی از همرزمان گرانسنگ، بعد از خوردن یک نهار مفصل و دسر و قهوه و غیره، روی مبل لم داده و هرکدام سیگار برگی گیرانده و دودکش‌وار دود به هوا می‌دادیم و در بارة سیاست و آیندة کشور و تصمیمات مهم سیاسی که باید می‌گرفتیم مشغول صحبت بودیم که تلفن زنگ زد. گوشی را که برداشتم طرف با لحنی بسیار دوستانه، درست مثل دوستی بسیار نزدیک که سی چهل سال است که آدم را می‌شناسد سلام و علیکی کرد و عید را تبریک گفت. من هم بدون این‌که طرف را شناخته باشم یا اصلاً صدایش برایم آشنا باشد، به‌خاطر رعایت ادب، متقابلاً عید را تبریک گفتم. طرف بدون‌این‌که به‌من فرصت حال و احوال بیشتری بدهد و یا به خودش فرصت کافی بدهد که بفهمد که من واقعاً همان کسی هستم که او می‌خواهد، نه گذاشت و نه برداشت و گفت « آقای محترم ممکن است بفرمایید چرا جنابعالی و دوستاتون قبول ندارید که داشتن امکانات اتمی حق مردم ماست و انرژی هسته‌یی یک مسأله ملیه…» من که مطمئن شده بودم که طرف من را با کس دیگری عوضی گرفته، تصمیم گرفتم که روز عیدی طرف را کمی دست انداخته و سوژه‌یی برای خندیدن با همسنگران جور کنم. بالاخره ما که بیخودی سیاستمدار نشده‌ایم. ضمناً برای این‌که همسنگر حاضر در منزل هم در این حال‌کردن شریک باشد دکمه تلفن را زدم تا صدا از بلندگو پخش بشود. طرف داشت هم‌چنان صحبت می‌کرد. «آقا مردم دارن واسة انرژی هسته‌یی تظاهرات می‌کنن. شده عین قضیة ملی‌شدن نفت. اونوقت این دوستای سرکار میرن اطلاعات مملکتی رو می‌دهند به آمریکاییهای جنایتکار. اگه این جاسوسی نیست پس چیه؟». همسنگر گرامی با دست محکم جلوی دهانش را گرفته‌بود که صدای خنده‌اش درنیاید و طرف متوجه موضوع نشود. من هم تصمیم گرفتم که کمی نقش بازی‌کنم. بنابراین با لحنی عصبانی گفتم: من منظور شما را نمی‌فهمم. من از هرکس که صلاح بدانم حمایت می‌کنم و به کسی هم مربوط نیست. طرف انگار منتظر این حرفها نبود چون جاخورد. با لحن آرامی گفت «البته هرکس حق دارد عقیده خودش را داشته باشد. اما من می‌خواستم بگویم که خوب آدمی مثل شما چه ضرورتی دارد که این‌قدر علیه جمهوری اسلامی فعالیت بکند. به‌هرحال حالا دیگر همه می‌دانند که مجاهدین به‌جایی نخواهند رسید. شما هم با حمایت از اونا وقت ذیقیمتتان را تلف می‌کنید.» گفتم: مثلا می‌فرمایید چکار کنیم؟ گفت «هیچی آقا زندگیتان را بکنید. خود من سالها علیه اینها مبارزه‌کردم. اما دیدم فایده‌یی ندارد گذاشتم کنار. بیزنسم را می‌کنم و گاهی هم به ایران می‌روم و برمی‌گردم. شما هم می‌توانید بیزنس راه بیندازید. دوستان سفارت هم کمکتان می‌کنند که بیزنستان زودتر راه بیفتد. چرا این‌قدر با رژیم مخالفت می‌کنید.» گفتم: این چه حرفیه می‌زنید دوست عزیز. بنده اصلاً با رژیم مخالف نیستم. من خودم هم رژیم لاغری دارم. هم رژیم قند دارم و هم رژیم کلسترول. کی گفته من با رژیم مخالفم. من قصد داشتم که به این حرفها ادامه بدهم اما در این وقت دوست همسنگر دیگر طاقت نیاورد و پقی زد زیر خنده. حالا نخند کی بخند. طرف گویا از صدای خنده و جوابی که من دادم متوجه قضایاشد چون با لحن عصبانی گفت: «ای برپدر هرچی مردم‌آزاره لعنت» و گوشی را محکم به‌زمین کوبید. جایتان خالی آن‌روز تا شب آی خندیدیم. آی خندیدیم. ضمناً دوست همسنگر پیشنهاد کرد که بد نیست با سفارت یک تماسی در رابطه با بیزنس بگیریم. به‌هرحال بیزنس را نباید با سیاست قاطی کرد. کار و بیزنس سر جای خودش. مبارزه هم سرجای خودش. موفق باشید.&lt;br /&gt;» &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.mojahedonline.net/newspaper/3/205/6#pagetop"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543363-114434057061368867?l=neda6.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda6.blogspot.com/feeds/114434057061368867/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543363&amp;postID=114434057061368867' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543363/posts/default/114434057061368867'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543363/posts/default/114434057061368867'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda6.blogspot.com/2006/04/6-18.html' title='صفحه 6 ندا شماره 18'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
